


خب ديگه نوبتي هم باشه ديگه نوبت نوشتنه و بايد از اين بهارزدگي بپرهيزم كه زيادي دارم از اينجا دور ميفتم. عارضم به خزمتتون كه آها اولا سلي ي ي ي ي ي ي ي ي ، سلي ي ي ي ي ي .ديدين من چه بچه خوفي هستم كه از ترس ساراهي زبونم بند اومد و بدوبدو اومديم نوشتيم.
از شوخي گذشته اين روزا بي سي يار بي سي يار جينگول و مينگول و شنگول و منگول ميباشيم به دلايلي و يا به علايلي عديده.
خب ب ب از كجا شروع بكنم؟
دو هفته پيش داشتم واسه برديا قصه تعريف ميكردم اينطوري:
من: خب برديا يكي بود يكي نبود؟ يه خانم بزي بود كه سه تا بچه داشت.اسم بچههاش هم "شنگول" و "منگول" بود.
برديا در حاليكه شيشه شير حاوي 320 ميل شير پاستوريزه ولرمش رو يه وري توي دهنش نگه داشته بود همونطوري يه وري گفت "ا ُ گور". خب اينجا قاعدتاً بنده اينجا درحال غش و ريسه و ماچ و موچ كردن ايشون بودم.
"ا ُگور" در گويش ايشان همان "انگور" خودمان است و ايشان بنا به خواست ملوكانه به حذف قرينه اضافي "حبٌه" در "حبه انگور" اقدام نوموده و دلشون خواسته كه اسم بچه خانم بزي قصه ما "ا ُگور" باشه.
اين از اين.
و اما بشنويم از چند روز قبلترها.
خب لابد ، لابد كه نه بلكن صدالبته اين ويروس جديده ازطريق شما هم دريافت و يا احياناً سرايت داده شده.به هرحال دو سه هفته اخير اكثر افراد مريض بودن منجمله پسرك چشمدكمهاي مادر.خب جريان از اينجا شروع شد كه دوهفته قبل سه شنبه شب ما خونه مامي سيروس بوديم.سيروس هم اون روز زودتر ميومد خونه و از جمله هفتههايي بود كه كارش سبك نبود و هيچ مأموريت داخلي يا غيرداخلي هم نداشت و آسوده دركنار خانواده محترم بود.من اون روز ظهر خودم يه جايي كار داشتم.اينطوري بود كه سيروس بهم زنگ زد كه وايسا ميام دنبالت تا باهم بريم خونه مامان و برديا رو ببريم ددر و اينا.سيروس اومد و تو راه جفتمون ديديم نخير خيلي خيلي گشنهتر از اين حرفاييم كه بخوايم تا كرج صبر كنيم و البته روده كوچيكه هم خيلي بيادبتر از اين حرفاست كه جلوي خودشو بتونه بگيره و روده بزرگه رو نخوره.اينگونه بود كه توي راه كه تازه يه راه خيلي خوشگل و خلوت غير از اتوبان يا جاده هاي متعارف رو براي رسيدن به مقصد انتخاب كرده بوديم رسيديم به يه شهرك خيلي خوشگلي كه چه خونههاي خوشگلي اونجا سازيدن.همشون ويلايي.يعني ديگه لازم نيست آدم بره شمال تا اونجا ميره انگاري رفته شمال.خيلي خيلي خوشگل بود.
يهو سيروس دست يه آقايي نون بربري ديد و يهو منم اتفاقاً اون نون رو ديدم.با يه قيافه طمعكار و خيلي شيطانپسندانه به سيروس گفتم جوجوووووو!!!!!از اين نونا بخرونيم. آق سيروس هم تندي پريد رفت و سه تا نون بربري خريد آورد داد دست من.آي انقدر داغ بود انقدر داغ بوددددد بعدشم رفت و يه بسته پنير و خامه دبش گرفت و وايساديم و خورديم و جاي دوستان رو حسسسسسسابي خالي كرديم.بعدشم پيش بسوي ديار مامي سيروس جان و آق برديا.
توي همين اثناء مبيل سيروس زنگ خورد.مامانش بود و بهش گفت كه خونه عمو منوچهر ميباشن.عمو منوچهر ، عموي سيروسه و از خودش شايد 5 سال بزرگتره ولي همه موهاش ماشالا بزنم به تخته مشكيه.يه خانم خيلي خوش سليقه داره و دوتا بچه خيلي خوب.
روزبه 22 ساله و روژين 10 ساله.ظاهرا مامي سيروس ميخواسته بره بازديد عيد منوچهر و ديگه از صبح با برديا و فريبا ميرن اونجا. برديا كلاً ماشالا بزنم به تخته روابط عمومي خيلي بالايي داره و خلاصه از صبح كه وارد خونه اينا ميشه به عمومنوچهر ميگفته عمو و ظهر بعداز ناهار هم هي ميره پيش عمو منوچرخ* دراز ميكشه و هي به منوچرخ اشاره ميكنه كه پشتشو براش بخارونه. آخه برديا وقتي ميخواد بخوابه عين يه گربه ملوس ميشه كه دوست داره پشتشو ماساژ بديم تا خوابش ببره.
خلاصه بعد هي بلند ميشده ميرفته بيرون بعد بدوبدو ميومد پاشو ميزد به پاي منوچرخ و در ميرفته يا گل سر روژين رو كه برديا اول بهش ميگفت "ژَن ژون" و بعدش ميگفت "ژون ژين"، مياورد و توي موهاي عمو منوچ ميزده.خولاصه.با پسر عمو منوچ هم حسابي جورش جور بوده و تا روزبه اومده خونه چكمههاي روزبه رو بهش نشون داده و گفته: عمو، دو ده (يعني صدو ده) نه كه چكمههاي روزبه خيلي بزرگ و يوقر بود برديا هم فكر كرده هر گردي گردو ميباشد. خلاصه بهش گفته ددر و باهم باهم دوتايي رفته بودن ددور.
از اونور هم حسابي با "ژون ژين" جور شده بود . اينو ميگفتم.داشتيم ميرفتيم طرف خونه مامي سيروس كه با يه تماس كلا سرنوشت ما هم چرخيد و ما راهي وادي نور شديم. وقتي داشتم آدرس دقيق رو از خانوم عمو منوچ سوهال ميكردم تا گفت فلانجا، زودي گفتم ايول، خونه دوست منم اونجاس.واستا كه اومديم (عمراً بهتون بگم دوستم كي هه كه از فضولي لاغر بشين!)
ديگه بعد از خريدن شيريني رفتيم اونجا كه فاطي خانم هم الحق سنگ تموم گذاشته بود و به مناسبت ورود ما، آش دوغ فرداعلايي درست كرده بود. شام هم يك قرمه سبزي دبش.
بعد از شام روزبه هم چند سري تنبك نوازي كرد و برديا هم حسابي رقصيد.كلي ازش فيلم گرفتم.خيلي نمكه.منم هوس كردم حتما حتما امسال هرطور شده برم كلاس كه حتما هم خواهم رفت.
ديگه آهان قبل از شام هم يه سر رفتيم بيرون يه مركز خريد خوچگل اونجاس كه كلي گشتيم و حط بصر برديم.شب هم برگشتيم خونه و اما ماجراي مريض شدن برديا تازه از اينجا شروع ميشه.
خداروشكر الان خوبه ولي به هرحال من روي كامل كردن دوره معالجه و دارو حساسيت خيلي خاصي دارم.
آهان راستي اينو بگم.. داشتيم با يكي از ميزبانانمان در پارادايس، دو سه شب قبل مكالمه تلفني انجام ميداديم كه برگشتم بهش گفتم: I Love you و بعد از كلي شوخي و ايناااااااا ديدم برديا وايساده جلوم و هي ميگه :اَلو بوب. خدايا چي ميگه برديا.خلاصه با دو سه تا راهكارهاي شروري فهمستم كه آآآآآآآآآآآآهان اين وروجك هم داره ميگه آي لاو يو. اولش ميگفت "آلو پاپ".بعدش اصلاحش كرد و گفت "الو بوب". نه خدايي هروخ خواستين به يكي غيرمستقيم ابراز عشق كنين بهش بگين "الو بوب".
هي هي راستي ما هرروز صب كه چشمامونو واز ميكنيم ، نگاه به آفتاب ميكنيم ، ميدويم ميريم پارك نياوران و كلي ورزش ميكنيم و راه ميريم و با يه روحيه دلنواز و بندهنواز كام بك هوم. چرا؟ چون كه نزديك اونجا هستيم و ما كلي خوش خوشانمون شده.
خولاصه اگه كسي پايه هست واسه مركز خريد نـــ ارون و پـــ اسداران و پــ ارك جمــ شيديه گردي و تجـــ ريش گردي و خلاصه اونطرفا گردي، خبرم كنه.البته با وقت قبلي. ضمناً اياب و ذهاب با Lexus انجام ميپذيرد و هزينه آن دريافت نخواهدشد.