تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

بردیا پسرخوشگل مامان
سال نو مبارک

پس نوشت: خب خب خب خب ما تا آخر فروردین ایران نیستیم. ما یعنی من و آق سیروس و بردیا مامانی قشنگگگگگگگ. به کجا؟ پارادایس.نه دوبی نیست. نچ نچ آسیا نیست. متاسفم اروپا هم نیست. اوهوم.همون.ایشالا سال ۸۷ با یه روحیه ی عااااااااااااااااااااالی سی یو.


مثل همیشه یه سلاااااااااام بلند بالا و بعبارتی سلی ی ی ی ی ی ی ی .

ایشالا سال خوبی پیش رو داشته باشیم. وعده دیدار ما در سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت.

تا بهار

تا گل و سبزه و احساس حیات

تا زمینی سرسبز

آسمانی همه آبی همه پاک

تا زمان گشتن رود

تا ترنم-آواز

یک جهان پر ز سرود

لحظه ای مانده نه بیش

مقدمش باد به خیر

 

با آرزوی شادی

شرور-آقا سیروس و بردیا مامانی قشنگ چشم دکمه ای مامانی قشنگ

نوشته شده توسط شراره مامان بردیا در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:18 | لینک ثابت |

ما و ما و بازهم ما
پس نوشت: سه دلیل برای نخریدن ماهی قرمز رو حتما بخونین. من پارسال نخریدم امسال هم نمیخرم.


سلي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي سلي ي ي ي ي ي ي ي ي ي .

اينجانب يك فقره شرور شاد و شنگولانس و منگولانس به‌همراه يك فنجون چاي خوش عطر و مقاديري گز صادراتي سكه و البته كلي خاطرات شوخ و شنگ مي‌باشم.

آقا خداييش واقعاً استرس هييييييييييچ كار عيد رو ندارم.ديروز داشتم با يك دوست خيلي خيلي خيلي خيلي خوب و نازنينم صحبت مي‌كردم.بهش گفتم ميدوني مدت‌هاست حالم خيلي خوبه و معتقدم كه چرخش زمين توي 29 اسفند به 1 فروردين يه چيز ظاهري و بخاطر چرخش صور فلكيه.از اين چرخش‌ها توي كل كهكشان و گيتي داريم.يعني در هرلحظه ميتونه توي يكي از سياره‌ها يا ستاره‌هاي اين عالم پهنااااااااااور به معناي واقعي تحويل سال باشه چه از نوع خورشيدي يا قمري.بهش گفتم مهم اينه كه اين تحول و نوشدگي رو توي عمق روح و باطنت حس كني. اين دوست نازنين من فوق‌ليسانس يه رشته خيلي سخته و جزء تيزهوشان عجيب و غريبي هم هست.ضمناً عضو يه تيم خفن كوهنوردي هم هست.

دو هفته قبل اس ام اس زده كه سلام.من الان سبلانم.دوست داري از اين بالا به خدا چي بگم؟ شوخي نميكنم.عكسهاي خيلي خفني هم ازش حين صعود دارم.اين فيلمها هست كه با هليكوپتر از طرف كه داره صعود ميكنه مي‌گيرن و شما اون آدم رو قد يه نقطه مي‌بينين ، از اون عكسا. تاززززززززززززززه ه ه ه ميخواد اورست هم بره ه ه ه ه. خلاصه كلا بهش ارادت دارم.

خيلي حرفامو بهش زدم.خيلي.خيلي هم موجود نازنينيه و ميشه بهش حسابي اطمينان و اتكا كني.من حس بي‌بديل سخاوت و بخشش بدون چشمداشت رو از اون ياد گرفتم. اون هم بقول خودش از طبيعت و كوهستان يادگرفته.

خب بگذريم. ما به مناسبت سالگرد ازدباجمون هويجوووووووووري كادو گرفتيم و داريم مي‌گيريم. امروز هم دوباره يه هديه ديگه از آقاي همسر و بصورت سفارشي به نقل از خودش دريافت خواهم كرد.

 دارم ياد مي‌گيرم هي جار نزنم چي دارم و چي گرفتم. يادمه توي پست شمسي خانوم جيگرم يه بار يه جايي خوندم كه يه دوست خوب داره كه خيلي افتاده و متواضعه و بهترين چيزها رو هم داره ولي هيچوققققققققت راجع بهش به بقيه چيزي نميگه. والله بخدا.اوايل چرا. زودي سر در وبلاگ اعلام ميكردم چي دارم، كجا دارم ميرم و چي ميخوام بگيرم. ولي الااااااااااااااان فرق فوكوله ننه جون.شماها هم تست كنين.نتيجه شگفت‌انگيزي داره.(شرور "شگفت‌انگيزناك‌‌وار" مي‌شود.)

خب و اما بخونين از برديا ماماني قشنگي چشم دكمه‌اي عسلي مادر كه الااااااااهي قربونش برم.(همون داستان خاله سوسكه و بچه‌ش):

*   ديروز عصري يه سر باهم رفته بوديم بيرون ميوه اينا بگيريم. وقتي برگشتيم خونه بازم برديا دوست داشت بيرون باشه.بهش گفتم: "ماماني خوشگل من! دامن مامانو بهش ميدي بپوشه؟"(آخه يه بار ديگه ديده بود دارم لباسم رو عوض ميكنم بدوبدو دامنمو آورده بود داده بود دستم و هي تندتند مي‌گفت: "اي بي" يعني "عيبه"). خلاصه ديدم زير لب يه چيزايي ميگه و داره دنبال يه چيزي مي‌گرده.يه كمي مكث كردم و بهش دقت كردم ديدم هي داره ميگه : "داندين، داندين"، يعني دامن. و چون دامنم رو آويزون كرده بودم شلوارم رو از توي كمد آورد بهم داد كه بپوشم و كلي هم با اون چشماش نگاه‌هاي خيلي پرمعنايي ميكرد.خلاصه ازش تشكر كردم و لباس ايشون رو هم عوض كردم. تعويض لباس هم كلا با جك و خنده و حركات محيرالعقول آكروباتيك همراهه.

 

*   اين آقا برديا ماماني قشنگ ما كلا آبگوشت خيلي دوست داره.يكي از غصه‌هام اين بود كه مبادا برديا مثل من بشه و از گوشت خوشش نياد. من تااااااااااااااااااازه از ماهي اينا خوشم اومده وگرنه سالهاي قبل وقتي ميگفتن شرور جون ماهي بخور انگار بهم فحش ميدادن. خلاصه در لفظ ايشون آبگوشت به معناي "اوگو" مي‌باشد. مامي ازش سوهال كرده بود برديا ناهار چي بخوريم؟ اونم نگاش كرده و گفته "اوگو". خلاصه ديزي‌سراي شرور و برديا به راهه. چند روز قبل هم ناهار قرمه‌سبزي داشتيم.جاتون خالي.كلاً قرمه‌سبزي‌هاي من و خاله سيروس توي فاميل تكه.به من چه.خودشون ميگن.ولي كلا يه سري رموز و فوت و فن براي هر غذايي هست كه هركسي با رعايت اونا و چندبار تجربه ميتونه حسابي اونا رو خوب طبخ كنه. بعله ه ه.براي برديا پلو و خورش آوردم.نمي‌خورد ابداااااااااا. هي ميگفت "اوگو".اينطوري شد كه مجبور شدم از لطايف‌الحيل استفاده كنم و چندتا تيكه كوچولو نون توي آب خورش، تيليت(تليد) كردم و ايشون با اشتهاي وصف ناپذيري "اوگو"ي قرمه‌سبزي رو نوش جووووون كردن.ياد اون هموطن ايراني افتادم كه توي ايتاليا پيتزاي قرمه‌سبزي درست كرده بود و برنده شده بود. و اينك شرور با آبگوشت قرمه سبزي.

 

*   ديگه ه ه ه ه اينكه برديا همچنان برام نــــــــــــــووووووووووووونـــــــــــــــي ميخونه.يك حالي ميكنم.همچين اساسي رفرش ميشم كه حرف نداره. يه وقتايي چشمامو مي‌بندم و بهش مي‌گم برديا ماماني خسته شده بدوبيا يه نوني براش بخون.

 

*   از ترقص ايشون چي بگم كه كم گفتم.ديشب مهپاره يه آهنگ از آرش و شگي گذاشته بود. اووووه چه رقصي.اونم با فيگورهاي خاص خودش كه براي بچه اين سني كه چطور اين مهارت‌ها رو ياد گرفته خيلي جالبه.

 

*   و اما اصل داستان در 3 شب قبل. اون شب عروسي بابك،  برادر دوست صميمي شاهين بود.البته آقاي داماد با برادرش، سيامك توي تولدم شركت داشتن.همون تولد سال 1384 كه تازه همون روز جواب آزمايش بارداري رو تلفني از خانم آزمايشگاهي شنيدم. بعد از گذاشتن گوشي به پنجره‌هاي چوبي كه پرده‌هاي حرير روش بود يه نگاهي انداختم و يه بغض خيييييييييييلي شيرين اومد سراغم.يه راز قشنگ توي وجود من بود.دستامو گذاشته بودم سر زانوهام و خلاصه از اين كارا.احساسات نابي كه ناب بودنش براي خودم بايد بكر بمونه.بعله مي‌گفتيم.ما اون شب عده‌اي از فاميل‌هاي مامي سيروس رو هم دعوت كرديم و كلا من هميشه از مهموني‌هاي خانوادگي مختلط خوشم مياد.نه كه خيلي راحتم يا باز لباس ميپوشم يا اون وسط هي دارم قر ميدم بلكه حال و هواي صميمي داره. سه تا از دوستاي شاهين هم بودن.همين آقادوماد به اسم بابك، برادرش سيامك(دوست يار و غار شاهين) و يه هم اكيپي ديگه به اسم ابراهيم. ابراهيم خيلي قشنگ ميترقصه. اصالتا ترك هست و اون شب چه لزگي واسه ما رقصيد.بعدشم شاهين و دوستاش باهم چهارتايي رقصيدن. پسر يكي از فاميلاي مامي سيروس هم خيلي قشنگ ميرقصه و كلا توي عروسيا مشغول تك‌چرخ زدنه.مثلا همين عروسي كه 2 ماه پيش رفتيم يادتونه؟ همين پسره توي محوطه و حياط بزرگ جلوي تالار كه خيلي هم باصفا بود كلي با همون دهل و سرنا قر داد.قرار بود اين همنوازي فقط چند دقيقه باشه ولي با ترقص و وجدي كه توي همه مدعوين بود به بيست دقيقه رسيد.

بعله خلاصه اون شب توي تولد من شاهين و اين پسره همرقص هم شده بودن.اون سال تازه اين رقص برره مد شده بود و توي مجالس يه سري ها از اين خودشيريني‌ها ميكردن.شاهين رقص گردنش بيسته و حرف نداره.اين پسره هم قر كمرش خيلي نرمه و خلاصه از اون تيپهاي "اين كمره؟ شاه فنره"‌س. نميدونم چطوري شد كه وسط رقصاشون از حركات برره اي هم استفاده مي‌كردن يعني ملت مرده بودن از خننننننننننده.واي دل و روده همه درد گرفته بود. فك كن داري قر ميدي يا حالا هرچي بعد مثلا اداي شليك كردن يا سفت كردن سرپيچ لامپ يا اين برره‌اي ها رو دربياري. آهان اينا يه جورايي روكم‌كني هم بود.مثلا اون پسره يه حركتي ميكرد بعد شاهين يه حركت ديگه رو دستش ميومد دوباره اون يه ترقص ديگه همينطوري هي آس رو ميكردن.تا اينكه يهو شاهين اين پاش به اون پاش پيچيد و شاتالاپ پخش زمين شد و همه با سوت و كف و جيغ و داد و دست و ماچ و شابااااااااش از اين رقص استقبال كردن و خلاصه تموم شد.ولي چه عرقي كرده بودنااااا. آخرش هم باهم دست دادن و مثل رقباي ورزشي تاپ تاپ كوبيدن به پشت هم.

خب حالا.....حالا برديا هم به دايي شاهين برده و رقصش خوبه.خصوصا با آهنگ حالا حالاي "نر*يمان" دوست داره ترقص بكنه و هي در طول روز چند بار ميگه "حالا". اون شب كه عروسي بابك بود حاضر شديم و رفتيم تالار. آقاجان ما يه سري محصولات آرايشي ابتياع نوموده‌ايييييم كه بي سي يار بيست بلكن بيست و يك مي‌باشد و خلاصه خوشگل و موشگل رفتيم عروسي.بععععععععععععععلي ي ي ي ي ي. خوشم اومد از عروسيه چون فقط نصف تالار رو به اندازه مهمونا سرويس مي‌دادن و مهموناشون رو هم گلچين كرده بودن.هي همه نبودن شلوووووووغ پلووووووووغ بشه. نوبت شام شد و بابك اومد پيش عروس (راستي عروس و داماد، دخترخاله و پسرخاله‌ن و كلا خانواده خيلي باصفائين.خيييييييييييلي.عروس سنش خيلي كم به نظر مي‌رسيد.زيبا نبود ولي من ازش خيلي خيلي خوشم اومده بود.خيلي مهربون و ساده به نظر ميومد.ايشالا كه خوشبخت باشن.اسم عروس هم پيروزه بود)

بعله بابك اومد پيش پيروزه و شام مخصوص اونا رو هم آوردن و فيلمبردار هم مشغول شد.وقتي فيلمبرداري تموم شد اونا هم ديگه راحت داشتن غذاشونو ميخوردن. برديا رفت وايساد جلوي اون سكويي كه مبل عروس و داماد روشه و شروع كرد به داماد نگاه كردن.بابك و سيامك، برديا رو خيلي دوست دارن و ميگن انگار شاهينو ورداشتي كوچولو كردي.واقعا هم همينه.بچگي‌هاي من و برديا شبيه همه.بچگي‌هاي شاهين و برديا هم شبيه همه.ولي بچگي‌هاي من و شاهين زياد شبيه هم نيست.چرا آيا؟اما الان من و شاهين شبيه هستيم يه مدلايي.(ميبينين؟ چشم بسته غيب هم ميگم). بابك، برديا رو آورد و نشوندش بين خودش و پيروزه و هي نازش كردن و باهاش حرف زدن. بابك يه تيكه كوچولو جوجه‌كباب رو با چنگال ميخواست بده برديا بخوره.اون هم سير بود چون بچه تا سير نباشه، غذاشو ميخوره و بعدش ميره دنبال بازيش و حتي برعكس اگه سير باشه اصلا دنبال غذا نمياد و لازم نيست هي با قاشق غذا دنبالش كني. خلاصه برديا هم باز از اون نگاه‌هاي گوگول نشانش به بابك كرده بود كه آقاجان اينكارا چيه؟ و چنگال رو گرفته بود و ميخواست بذاره دهن بابك. صحنه‌ي خيلي جالبي بود.

 

*      ديگه چي؟ هيچي.سلامتي.ميخوايم فردا يه دوست نازنين رو ببينيم.نازنين به معناي واقعي.همين.

 

*      تا ميتونين ازاين هوا استفاده كنين.ديدين چه هواي خوشگليه ه ه ه ه؟ واقعا كدوم سياره يا ستاره ديگه همچين آسمون خوشگلي دارن؟

 

*   خدا رو شاكرم بخاطر همه نعمتاش به من و ازش ميخوام خودش من و خانواده و دوستان واقعيم رو از شر حاسدان و از گزند پلشتي‌ها و ديوان و ددان حفظ كنه.آمين.

 

نوشته شده توسط شراره مامان بردیا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 13:2 | لینک ثابت |

 

IP