


اين روزها كه نه خيلي وقته حس غرورميكنم. غرور هم كه نه يه جور احساسات متناقض و همجنس و غيرناهمجنس كه وقتي از بالاي شونه بهش نگاه ميكنم يه راه دراز رو ميبينم. از تمام زمانهاي از دست داده شده به هر نوعي حس ندامت بهم دست ميده. حس ميكنم يه كولهبار سنگين دارم كه ميتونم بقيه رو هم توش شريك بدونم و مثل رهبر يه راه دست افراد پشت سرمو بگيرم و بكشمشون. يه حسي دارم كه ميگه مادر موفقي خواهم بود.وقتي همسن و سالاي خودم يا كوچكتر از خودم يا بزرگتر از خودمو ميبينم كه با سرپيچي كودكانشان چطور عنان اختيار از كف ميدهند و بعد من با كودكانگيهاي كودكم، كودك ميشوم و كودكانه قانعش ميكنم به خودم ميبالم. البته اين كودكانگي هميشگي نيست.بعضي اوقات خستگي هم مستولي ميشود و آن وقت است كه ديگر من هم عنان اختيار از كف ميدهم. بگذاريد كمي برهنه سخن بگويم. كمي هم نخنديم. 5شنبه صبح در حمام پس از شستن كودكم و ارسال وي به بيرون كه مثل يك مرد بزرگ در حوله پالتويي قرمزش پيچيده شده بود و به سمت جايگاه تعويض لباس برده ميشد و يك شيشه شير 250 ميلي هم درانتظارش بود چهارپايه حمام را شستم و رويش نشتم. حوصله كاري نداشتم.اعم از شستن خودم يا شستن لباسهاي كودكم. طبق رسم قديم دلاكها يك روشور بزرگ و آب نخورده برداشتم و روي كيسه حمام كه مامان بزرگم برام دوخته بود نوشتم "دل تنگي". "دلتنگي" ننوشتمش چون حين نگارش مطمئن بودم "دل" و "تنگي" دو پديده و مقوله مجزايي هستند كه هميشه تنگ هم نيستند. كمي به كيسه نگاه كردم.به حال خودم از بيرون نگريستم. سعي كردم به ديوار سرد تكيه بدهم. حمام را دوست دارم.خصوصا آن حمام را.خيلي مرتب و دوستداشتني است.براي همه چيز ميتوان جايي يافت از لگن و طشت بگير تا جاي پلاستيكي پودر لباسشويي.
كيسه را خيلي يواش به بازوي راستم ماليدم.خوشم آمد.پوستم چرب شده بود و اين مالش باعث شد كمي حس تميزي كنم.دوباره به كيسه نگاه كردم.ديگر اثري از نوشته نبود و بجاي آن توده سفيد روشور رسوب كرده برروي كيسه باقي مانده بود. انسان است ديگر.نشانهها را ميبيند و حالش تغيير ميكند. اين را به فال نيك گرفتم. آنقدر حس رخوت ميكردم كه فكر كردم شايد دوباره مثل 2 خرداد سال 1384 كه از عمل ديسكم 15 روز گذشته بود و در حمام دچار ايست قلبي زودگذري شده بودم و به ضرب چك و مشت و لگد و آب يخ به هوش آمده بودم، دارم ميشوم. از آن روز به اينطرف ديگر در هيچ حمامي را از داخل نميبستم. ولي از وقتي كه كودكم قدبلندتر شده و دستش به دستگيره ميرسد ديگر نميشود در را قفل نكرد چون ممكن است تمامي حيثيتم در يك لحظه به باد برود. در از داخل قفل بود و من هم از لابلاي بخار حمام به سقف نگاه ميكردم. ميدانستم خورش هويج مادر درحال جاافتادن است و دو پرس غذاي نذري ارسالي ازسوي همسايه پاييني مادر روي اپن آشپزخانه انتظار ميكشند. خيلي خيلي سست بودم. بالاخره با تمام كسالتي كه داشتم خودم و لباسها را شستم. حدودا 2 ساعت يا بيشتر در حمام بود. اين را نگفته بودم. يك كيسه حسابي هم كشيدم.
برعكس تمامي افراد به هيچ عنوان به خانهتكاني نميانديشم. بيشتر درپي تغيير نگرش خود نسبتبه دنياي بيرونم هستم. يعني واقعاً اين روزها برايم مهم نيست كه خانه تميز بكنم يا نكنم. دچار افسردگي هم نشدم. خودم دارم هرروز به دوستان اعلام ميكنم كه اين روزها خيلي زيبا هستند و از آنها استفاده كنيد.
ديروز سال دايي همسر بود. به كرج رفته بوديم. كودكم به دليل كم ديدن پدرش، دائماً ميگويد: "بابا"، "بابا" و من آن چنان دلم غنج ميرود تو گويي كارخانه قندي در اين دل كوچك من تأسيس شده است. از ديدن ثمره زندگيمان گاهي اوقات بغضي راه گلويم را ميگيرد كه اگر بخواهم كلمهاي سخن بگويم به اشك تبديل ميشود. آنقدر احساساتي هستم كه با ديدن صحنههاي خيلي خيلي شاد و رومانتيك من هم بغض ميكنم. حتي با خواندن جملات.نمونه اش همين عاشوراي امسال بود. تلويزيون درحال پخش مقتل خواني آيت الله حكيم بود. وي به زبان عربي از روي مستندات، شرح شهادت امام حسين و روز واقعه را ميخواند. چيزي در مايههاي نقالي خودمان. خيلي زيبا ميخواند. اصولاً با روضه و نوحه ميانهاي ندارم. از اغراق و افراط خوشم نميآيد. ولي اين مقتل خواني توجه مرا به خود جلب كرد. آنچنان كه دست از سركشي به ديگ نذري كشيدم و جفت همسر جلوي تلويزيون نشستم. در خانه مادر آقاي همسر بوديم. با سوز خاصي هم نميخواندها. لحن خواندنش مثل روخواني انشاء بود. بدجور مرا تحت تأثير قرار داده بود. آقاي همسر كه هميشه مريد اين خاندان بوده. خيلي هم معتقد است.خيلي. من هم از اعتقادمندي او معتقد شدم. باري. اين مقتل خواني رسيد به جايي كه امام حسين چگونه لباس پوشيد و چرا آن لباسها را پوشيد و خلاصه سپاه دشمن چه جفاهايي ميكردند.رسيديم به قسمتي كه فلان بن فلان با شمشير زد و طفل شش ماهه را كشت . آنچنان سوراخهاي بيني من گرفته بود كه با هرجان كندني بود با دهان نفس ميكشيدم و به روي مبارك هم نميآوردم كه از بغض درحال خفقان حاد ميباشم.
به اينجا كه رسيد آقاي همسر با سر به درون كيفش رفت و مثلاً دنبال اسناد ميگشت من هم از آنطرف مثل اسب تازي به سمت دستشويي تاختم و آنجا تا توانستم زار زدم و به در و ديوار آويختم. انسان است ديگر.
چه ميگفتم و به كجا رسيديم.
داستان از اينجا آغاز شده بود كه داشتم حس غرور ميكردم. به دليل تمام تجربياتي كه در اين 7 سال پشت سر گذاشتم. روزهايي را به ياد دارم كه من به آقاي همسر و آقاي همسر به من دلداري ميداد. خداوند نصيب هيچيك از شما نكند كه روزگار خوبي نبود. 5 روز ديگر وارد هشتمين سال مشترك زندگي با همسرم ميشوم. بدون آن همه احساسات تند و آتشين و هات و رومانتيك كه در وجود خودم جمع دارم امسال مثل يك خانم عاقل و فهميده بايد بگويم: دوستت دارم با صداي آهسته.(کپی رایت متعلق به رز سفید عزیز می باشد).
از روز اول عاشق نفسهاي تند و آتشين هم بوديم و تا الان هم هرجا بشود از بوسيدن يكديگر دريغ نميكنيم. دوستت دارم و عاشقت هستم و خواهم بود اي دوست روزهاي باراني و آفتابي من. سالم و در پناه حق باشي. از ثمره زندگيمان مثل دوچشممان مراقبت ميكنيم تا به بار بنشيند و ساليان بعد زير سايهاش بياساييم.
اضافه شده در ساعت ۱۱:۵۴ شب: خودم دوباره متنو خوندم. وقتی همسر صدام کرد یه جفت چشم خیس فقط پلک میزدن.همسر میداند چنین چیزی هست.ولی هیچگاه سراغش نمی آید.
ممنون از همه دوستان عزیزم. ممنون.