


خب ب ب ب ب . خيلي خيلي خيلي سلي ي ي ي ي . راستي چرا من انقدر دير دارم مينويسم؟ هوم؟
خب ديگه مينين خدايي چه هواي محشر و توپي شده؟ اگه دست اينجانب بود از امروز آغاز سال يكهزار و سيصدو هفتاد و هشت رو اعلام ميكردم.طفلك ابوريحان بيروني و خواجه نصيرالدين طوسي كه اين همه براي نجوم ايران زحمت كشيدن الان يحتمل روي ويبره هستن.
از خودمون بگم كه حسابي داريم كيف ميكنيم و خولاصه حالي به حولي.يه روزايي حسابي كدبانو ميشم و با مراجعه به يكسري از وبلاگهاي آشپزي غذاهايي شرورپز درست ميكنم و به خورد اهل بيت ميدم. الحق هم خوشمزه ميشه هاااااا. همينجا يه تشكر حسابي بايد از خاله خانومی جونی خودم به جا بيارم.
ديروز با مريم رفتيم دكتر گوگولانس.همون دكتري كه برديا رو به دنيا آورده.البته من بعنوان همراه مريم رفتم. قبل از اين كه بخوايم بريم تو به مريم گفتم راستي چندوقت قبل با دختر همسايه مامي اومده بودم و يهو دكتر به دختره گفته كه عصبي هم هستي؟ اونم گفته زياد نه ولي بله.....اي بابا چرا اينطوري ميگم. مثل هميشه به روش ابداعي خودم اين شما و اين هم مشروح مكالمات آقاي دكتر گوگولانس و مريم (ضمناً لقب گوگولانس از جمله القابيه كه من بعد از اينكه مدتهاي زيادي مريض يه دكتر باشم و كارش رو الحق والانصافانه تأييد كنم بهش ميدم):
دكتر: خوبي؟
مريم:مرسي.ممنون.بله
دكتر:خب ب ب ب ......(اينجا مبيل مريم خانوم شروع ميكنه به زنگ زدن).....ميتوني جواب بدي.الان دارم گزارش مينويسم.
بعد از 1 دقيقه
دكتر: خب ب ب ب.....مريم....چند تا سوال ازت ميكنم.
مريم:بعله.خواهش ميكنم.
دكتر: خب اسمت چيه؟
مريم(با خنده):مريم آقاي دكتر.
در اين حين دكتر يه نگاهي هم كه دارم مثل عاشقا نگاش ميكنم ميندازه و ميگه: خوبي شما؟
گفتم: بععععععععععله.شما چطورين؟ (حالا نفهمستيم حالمون خيلي خراب شده بود كه دكتر حال منو جويا شد يا كلا ميخواست از روزگار بنده جوياي احوال بشه)
دكتر: آره راست ميگي.......(و دكتر شروع ميكنه به سبك خودش يخ مريم رو بازكردن و با روشهاي جادويي خودش، سوالات رو ميپرسه)
مريم(درحال ريلكس بسيار كامل) :................(به من گفته بود من اگه بخوام اينا رو تعريف كنم براي دكتر از خجالت آب ميشم.وااااااااااااااااااااي ي ي ي. ما كه والله آب شدني نديديم )...........
دكتر:اوهوم....خب....آهان... برو بخواب اونجا
(اونجا: يه تخت ساده با روكش آبي كه گوشه اتاق ويزيت دكتره و با تخت و دم و دستگاه معاينهاش كه در واقع در قسمت پشتي اتاقه كاملا متفاوته.روي همون تخت من اولين بار صداي قلب برديا رو در دوران جنيني شنيدم)
دكتر: اين پالتوت رو يه جوري بذار من بتونم معاينه كنم.
مريم: درش بيارم؟
دكتر: نه. چارتا دكمهش باز باشه من كارمو انجام ميدم.
مريم رفت روي تخت و دكتر شروع كرد به انجام يكسري معاينه كلي.مثل چك كردن پلك و توي چشم و اينا.
دكتر: خب شيكمتو شل كن كه وقتي من دستمو ميذارم روي شكمت سفت نباشه.
(خب من راستش به مريم اين دلگرمي رو داده بودم كه دكتر ابدا و اصلا و تحت هيچ شرايطي تو رو معاينه نميكنه)
دكتر: خب.رح*م و تخ*مدان مشكلي ندارن. بذار ببينم.نه سي*نه ها تو معاينه نميكنم
(اينجا يه نفس راحت كشيدم كه آبروم جلوي مريم نرفت)
دكتر:نه نه ولي از اونجايي كه توي اين دنياي امروزي عجيب و غريب هستيم و نميدونيم چي پيش مياد يا پيش نمياد بذار معاينه كنم.حالا ازت ميخوام كه......Beeeeeep ..........Beeeeeep...........
ببينم شماها كه انتظار خوندن چيزاي بيناموسي ندارين كه.
مريم با صورت قرمز اومد پايين.البته روش دكتر اينه كه به دختر جوون ميگه كه نميخوام معاينهت كنم و به محض اينكه حس كرد مريضش كمي راحت شده، معاينه رو انجام ميده.
ببخشيدا!!!!! دكتر من نه تنها متخصص زن*ان خيلي خوبيه بلكه روانشناس كاردرستي هم هست.
دكتر: چي ميخوني؟
مريم: فلان رشته
دكتر: ببينم ورزش ميكني؟ حالا فكر نكني چون لاغري و اينا اصلا نبايد دنبال ورزش بري.
مريم: نه.اصلا ورزش نميكنم.
دكتر:اعصابت هم به هم ميريزه؟
مريم: اوووووووووووووه (و اينجا من و مريم از اون لبخندهاي كشداري ميزنيم كه تا ته زبون كوچيكه معلوم ميشه)
دكتر:ببين اين موردي كه الان داريم راجع بهش حرف ميزنيم ميتونه به اعصابت هم مرتبط باشه.چون به زعم من تو سالم هستي. از طرفي چون من دستگاه سونوگرافي نيستم نميتونم صد در صد بگم كه تو ازنظر ارگان داخلي مشكل نداري.پس يه سونوگرافي ميري.اگه دستت بهم رسيد يا بيارش اينجا يا بهم زنگ بزن و برام بخونش.و چون فلان رشته رو ميخوني و معلومه كه خيلي هم عقلت خوب كار ميكنه ميخوام بهت بگم كه درسته كه يه نفر هست كه داره اعصابتو خورد ميكنه ولي تو مهم تري پس گور باباش.
ضمناً درمورد اين كه ورزش نميكني بايد بگم كه ببين يه دخترخانم بيست ساله مثل تو درست مثل يك كره اسبه كه توي دشته و توي دشت نشسته داره به اين سيخ سيخا، به اين علفا نگاه نميكنه و نميچره. تو بايد بدويي.بايد ورزش كني.
(كم مونده بود به مريم بگه بايد بچري)
خلاصه قهقهه مستانه زنان اومديم بيرون و رفتيم خونه مامي.
سيروس هم قربونش برم با اون همه خستگي اومده بود دنبالمون و خلاصه باهم رفتيم اونجا. چون من معمولاً با كليد خودم درو باز ميكنم اين دفعه هم همين كارو كردم و برديا رو ديدم. از ظاهر موهاي گوگول خان مشهود بود كه ايشون با اوشون كه همانا مامي اينجانب باشن رفته بودن حموم و آب بازي.
پسر كوچولوي من وسط اتاق دراز كشيده بود و با صداي بازشدن در سرشو كرد طرف در. تا منو ديد لبخند زد. پشت سرم مريم و سيروس هم وارد شدن.ديگه اينجا برديا فول انرژي شد و با تمام قوا از جاش بلند شد و بدوبدو به طرف اونا اومد. ديگه چقدر اين دوتا قربون صدقهي سراسري برديا رفتن بماند.
خلاصه سيروس كه بايد ساعت نه فرودگاه ميبود تا به طرف قارهي همسايه پرواز كنه.ما هم وظيفه خطير سرگرم كردن برديا رو به عهده داشتيم.
ديشب مامي گفت بهش بگو كه بگه "بو*س".
يك "بو*س" خوشمزهاي ميگه.خيلي بانمك و خوشمزه و خوشگل. "بو*ش" يا "بو*چ" نميگه. اين "س" رو يه طوري ميگه دل آدم غش ش ش ش ش ش ميره.الاهي قربون "بو*س" هاي خوشمزهت برم من مادر.
پريشب ساعت 11:30 رفتم كه بخوابم.فاميل مامي اومده بود كه يه دختر 5 ساله داره و حسابي برديا هم باهاش بازي ميكنه. آقاجان برديا اومد چراغو برام روشن كرد. شاهين اومد برديا رو برد بيرون، چراغو خاموش كرد و درو بست. يه دقيقه بعدش برديا درو خودش بازكرد، چراغو روشن كرد و اومد اول سرشو گذاشت روي سرم و گفت: "نــــــــــــــــووووووونــــــــــــــي". اين "نوني" منتهاي مهر و محبت اين پسملك خوشمزه به منه. يه وقتايي كه خيلي خيلي خسته ميشم چه فكري چه جسمي بهش ميگم ماماني يه نوني براي مامان بخون. اونم بدوبدو سرشو ميذاره روي سرم و با دستاي كوچولو و نرمش نازم ميكنه و صداشو نازك ميكنه و با ناز ميگه: نــــــــــــووووووووونـــــــــــــــــــــي ي ي ي.
بعله ميگفتم آقا برديا اومد يه "نوني" برام خوند و بعدش شاتالاپ يوهو از اون بالا خودشو پرت كرد روي من و حالا بازيش گرفته بود. نه دلم ميومد كه چيزي بهش بگم نه ميتونستم تحمل كنم.به مامي گفتم مامااااااااااااااان مياي برديا رو ببري؟ آخه نميدونم چرا طرف راستم دوباره گرفته بود و ميدونستم دوباره نصفه شبي بيدار ميشم با درد. كه همين هم شد و ساعت 3 نصف شب بيدار شدم و خلاصه با تمهيدات انديشيده شده كم كم آروم شدم.
راستي برديا به مادرجون يعني مامان مامانم ميگه نَــــنَـــه. "مادرجون" هم بدش نميادا.من كه كوچيك بودم و خب اولين نوه هم بودم بهش ميگفتم "مامان بزرگ". مادرجون بعداً گفته بود كه از لقب "مامان بزرگ" خوشش نمياد و احساس پيري ميكنه.سنش زياد نبود كه مامان بزرگ شده بود. براي همينم بابام لقب "مادرجون" رو براش انتخاب كرد و اينطوري شده كه الان همه نوهها بهش ميگن "مادرجون". ديشب بهش گفتم مادرجون خيلي خوشم مياد برديا بهت ميگه نَنَه.انقدر خوووشششششششم مياد. فكر ميكردم الان مادرجون يه چيزي بگه ولي دركمال تعجب ديدم مادرجون هم ميگه منم خيلي خوشم مياد.
خب فعلا اينا رو داشته باشين تا با يه عالمه سوژه خدمت برسم.