تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

بردیا پسرخوشگل مامان
در محضر استاد

سلي ي ي ي ي ي ي . حالات و احبالات امروز شما؟ من كه خوووووووووووووبم.اساسي و توپ.آقا اين هوا چيرا آخه اينگد گشنگه؟ چيرا؟چيرا؟چيراااااااااااا؟

ما امروز توي كوه نزديك خونمون بوديم.Black Hairانقدر قشنگ بوووووووووود.انقدر خوشگگگگگگگل بود.واقعا منظره شبيه آثار نقاشي شده بود.ImageImageهواي نسبتاً گرفته با رگه‌هايي از نور خورشيد. درست مثل بازي سايه روشن روي بوم نقاشي.مثل اون موقع كه قلم مو توي دست هنرمند به چه لطافت و مهارتي زيباترين سمــ اع خودش رو داره انجام ميده. آهان نميدونستين راستي سيروس چه تابلوهايي كشيده.يه سري عكساش رو ميذارم. بعضياش تجسم خلاق و يه سري رو هم با اوپَك كشيده. يعني آقاجان الان كل ديوارهاي خونه ما از آثار هنري ايشون پوشيده شده و من چقدر خوشوقت و به به نشان ميشم وقتي كه به برديا اينا رو نشون ميدم و بهش ميگم اينا رو بابا كشيده.

و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآما بشنوين از شرور در محضر استاذ گرانقدر و عالي‌مايه (انتظار ندارين اسمشو بهتون بگم كه؟ دارين؟ آفرين.ندارين.)

ش: سلام استاد

ا: سلاملكم.بفرمايين تو

خوشحال و خندان و دست‌افشان رفتم و مونده بودم روي كدوم صندلي بشينم. اونجا هم مثل مطب دكتره.بايد روي صندلي مخصوص خودت بشيني. خلاصه تا اومدم بشينم استاد گفت راحت باشين.خودش پشت ميزش نشسته بود و داشت يه چيزايي مينوشت. شايد داشت نت كتاب جديدش رو ويرايش مي‌كرد.خلاصه نشستم روي نزديكترين صندلي به ميز استاد.

استاد اومد و گفت ببخشيد بيزحمت اگه ميشه روي اون يكي صندلي بشينين. بعدش خودش نشست روي صندلي.آهان قبل از اين كه از پشت ميزش بلند بشه گفت: چقدر كار كردين؟ گفتم هيچي. گفت چقدر با نت آشنايين؟ گفتم: اصلا با نت آشنايي ندارم. خولاصه كه آنستي ايز د بست پاليسي.

طفلكي استاد. آخرين سانسش با چه موجودي افتاده بودااااااا. استاد اومد و گفت كه ساز رو اينطوري دستت بگير. خلاصه اون چهارپايه كوچولوي مستطيل شكل هست ؟ خب؟ مجبور شدم ازش استفاده كنم.

اينو گفتم ياد اون كلاس گيتــ ـاره افتادم كه با سيروس طفلكي سال 77 ميرفتم.وااااااااخ.چه فاجعه‌اي بودا.گيتار به اون سنگيني رو بايد خركش ميكردم ميبردمش جايي كه كار ميكردم كه جايي بود واسه خودشها.اونم كي؟ من. كه خوبه كجا و كدوم قسمت باشم؟ بخش سيستم‌هاي محافظتي.يادم ميفته ميخوام پس بيفتم از كله‌خر بازيهاي خودم.خب اينم گفتم.بذارين يه گلنس بندازم به اين يكي.توي همين شركت يه آبدارچي بود كه پسر يكي از حراستي‌هاي قديم اونجا بود.اونجا يه شركت كاملا وابسته به يه سري از ارگانهاي خفنگ بود.خولاصه اين پسره اسمش علي بود و ميگفتن سه تار خوبي هم ميزنه. اهل فريدن بودن.يكي از توابع اصفهان. اونموقع تازه ميخواست ازدواج بكنه اين پسره.سنش خيييييييييييلي كم بود. يه روز اومد پيش من و گفت كه سه تارش رو صبح خيلي زود با هزار تا دنگ و فنگ آورده تو بخش.حالا ميخواد بره كلاس و نميدونه چيكار كنه. و ازم خواست كه زير مانتوم قايمش كنم و ببرمش بيرون. منم كه اون روزا عاشق دلخسته مرام‌بازي و معرفت و اين صوبتا. گفتم برو كه پشتتم.

آقاجان، آقاجان! اين سه تار رو كردم زير مانتوم كه بالطبع بلند و گشاد بود.و يورتمه وار و جفتك‌زنان از جلوي بخش اطلاعات و حراست كه سه نفر هم توش بودن و كاملاً هم منو ميشناختن رد شدم. ديدم دارن بد نگاه ميكننااااااااا. بعد از ارتكاب جرم كه تازه عقل و هوشم اومد سرجاش يهو دوبامبي كوبيدم تو سرم كه اي وااااااااااااي.اين چه كاري بود؟ ميدونين چرا؟ آخه برجستگي كاسه سه تار از زير مانتو قشنگ گ گ گ گ معلوم بود و هرطوري هم خواستم بگيرمش نميشد.اگه ميذاشتمش روي شكمم كه ديگه واويلا.واسه همينم عين جادوگرا كه روي جاروي پرنده مي‌‌شينن، سه تارو يه ذره عمودي يه ذره مايل درراستاي طول بدنم قراردادم و چون ماشالا هزار ماشالا الله اكبر بزنم به تخته قدم بلنده مطمئن بودم محاله با اين مانتوي بلند اصلا معلوم بشه من حامل چه محموله‌اي هستم. ولي ديگه حواس شرور خانم به اينجا نبود كه وقتي دارم شلنگ ميندازم و ميرم بيرون بالاخره پايين دامن مانتو اينور و اونور ميره و اون برجستگيه كاملاً مشهوده. آخ آخ آخ تازه يادم افتاد دقيقا در ضلعي از ساختمان عمل رد و بدل محموله صورت گرفته بود كه بالاسرمون دوربين مــ داربسته هم بود.اونم از نوع متحررررررررررك. نگو اينا فرتي زوم كردن روي ما. وااااااااااااااي واااااااااااي. خوبه خودم تو بخش سكوريتي سيستم بودم خيرسرم.

چند روز بعدش مديرم ازم سوهال كرد جريان چي هه و منم موبمو براش تعريف كردم.خودش ميدونست راستگو و صادقم و هيچ غل و غشي تو كارم نيست. اين رو بدونين اين مدير، همون مديريه كه توي شركت قبلي هم ازم دعوت به كار كرد و بعدش دوباره اين گروه الان يه جاي ديگه هستن و بازم منو دعوت كردن.

آهان اينو ميگفتم.اون سال خودمم كلاس گيتــ ـار مي‌‌رفتم.اين پسره وقتي اوضاع رو اينطوري ديد اين پيشنهاد رو به من كرد. به سيروس كه گفتم پيش‌بيني اخطار رو كرد و گفت آماده باش و درصورت هرگونه اخطار سكوت كن و فقط حقيقت رو بازگو كن.ممكنه به نفعت نباشه ولي صد در صد به ضررت هم نيست.

خب ما كلاس ميرفتيم و بايد ســ ـاز رو ميبرديم سر كلاس.توي شركت قبل از اتفاق بالا همين حراستي ها پرسيدن كه شما كلاس ميرين و كجا ميرين و كلاس چي ميرين؟ و خيلي هم تعجب كردن كه چطور همچين چيزي الان مجازه؟ گفتم آموزشگاهش مجــ ـوز داره بابا. بازم چند روز بعدش مديرم بهم گفت كه اينطوريه و اونطوريه و در شأن شما نيست و اينا. گفتم آخه اين توي كاورشه.اصلا معلوم نيست.

خيلي اذيت شدم سر اون كلاس رفتن. ساعت 5:30 عصر هم كلاس گرفته بودم.با سيروس ميرفتيم سر جلسه.اون كه حوصله‌ش سر ميرفت.همون جلسه اول خوابش برده بود و بقول خودش كله‌ش مثل يويو اينور اونور ميرفت. خود استاد هم فهميد. آخه خيلي واقعا خواب‌آور بود كلاسش. از همون جلسه اول فهميدم كه به درد اون كلاس نميخورم واسه همينم قيد پول پرداختي رو زدم و ديگه نرفتم. گيـتــ ـاري رو كه با اون همه زحمت و مشقت خريده بودمش رو هم دوباره با كلي ضرر بردم پس دادم.

تنها دلخوشيم توي اون سالهاي وحشتناك سيروس بود.سيروس و سيروس و سيروس و سيروس.دوستان ميدونن من چي ميگم.همه ما يه برحه و مقطع زماني اينطوري توي زندگيامون داريم.هممون.و من توي همين سال بد و وحشتناك بود كه سيروس رو پيدا كردم و اون با همه مهربوني‌هاي قشنگش بهم اميد و انرژي داد. الان شرور شاد و شنگول خودش رو مديون محبت‌هاي سيروس ميدونه.

خب اينم از اين.ديگه كلاس بي كلاس و مثل يه كارمند خوب ميرفتم و ميومدم. خيلي تو ذوقم خورده بود كه بامن كه نه ميكــ آپي دارم و نه قرتي بازي درميارم اينطوري تا كردن. آدم بود اونجا كه خيلي چيشدان پيشدان بود ولي بهش تو هم نمي‌گفتن ولي با من اونطوري رفتار كردن صرفاً بخاطر علاقه به يادگيري. خيلي خيلي خيلي خورد توي ذوقم و تا سالها دور مقوله موسيــ ـقي نمي‌چرخيدم.

تاااااااااااااااااااااااااااااااااااا شنبه . والله ديدم راستش هي من زنگ ميزنم به آموزشگاه هي ميگم باشه چشم خدمتتون ميرسييييييييييم دوباره ميييييييييييره تاااااااااااااااااا يه وقتي كه هوس كنم واسه همينم ديگه مهلت به تنبلي ندادم و دِ برو كه رفتي.

بعله مي‌گفتم كه خلاصه اصول اوليه رو استاد عالي‌قدر به ما ياد دادن.واي انقددد من از اين بشر خوشم اومد.انقدر دوستش داشتم كه. توي كنسرتاش رفته بودم ولي نمي‌دونستم انقدر متواضعه.انقدر بدون تشريفات باهات برخورد ميكنه. انقدر ساده باهات كار ميكنه كه يه ريزه هم خجالت نكشي.

خلاصه يه ربع كار عملي كرديم.استاد يه سر از اتاق رفت بيرون تا واسم دفتر نت بياره. معمولاً اينطور مواقع ديدم كه بچه‌ها منتظر استاد ميمونن تا بياد يا اينكه يه وري به سازشون لم ميدن يا خلاصه يه طورايي استراحت ميكنن و به خودشون Break ميدن. ولي من منتظر همين فرصت بودم تا رفت بيرون تمرينايي رو كه باهم انجام داده‌بوديم دوباره انجام دادم. خوبي استادم به اينه كه انقدر باهاش راحتم كه وقتي هم داشت حرف ميزد و راجع به ميزان و اينا توضيح ميداد من مينوازيدم.

استاد يه سري نت نوشت.يعني نت كارهايي رو كه توي يه ربع اول زده بوديم باهم. بعد از هر نت هم اون نت‌خوني ميكرد من هم مي‌نواخيدم.يه سري هم دونــ ـوازي فرموديم كه حظ كرديم.

استاد گفت كه شما كه ميگي هيچي بلد نيستي و اصلا كار نكردي، به نسبت افرادي كه تا حالا اومدن توي اين دوره هم خيلي سريع ياد مي‌گيري و هم اينكه دستات آمادگي اين كار رو داره.

خيلي خوچحال شدم.انگيزه خوبي بود براي ادامه.الانم دفتر نت جلومه و دارم تمرين مي‌كنم.شنبه دوباره كلاس دارم.يووووووووهوووووووووووووووووو.

در پي بيماري هفته قبل آقا عسلي ماماني‌قشنگ كه واستون يه ريزه تعريف كردم بشنوين كه:

بعله ما هفته قبل در منزل مادرشوهر گرامي و عسيس به سر ميبرديم. طفلكي مامان سيروس پنجشنبه هفته قبل بنابه دعوت يكي از فاميلها كه ميشد دخترداييش بايد ميرفت خونه اونا و بعبارتي ما تنها ميمونديم خونه كه خودش خيلي خيلي ناراحت بود و هي ميگفت شايد نرم.ولي من بهش ميگفتم نه بابا.شما برين.خيالتون هم راحت باشه.من و برديا هم كه خونه هستيم. به‌هرحال مامان سيروس به اون مهموني بايد ميرفت و نميشد كه بخاطر وجود ما ملت از كار و زندگيشون بيفتن كه.وااااااالله.

ديگه نزديكاي ظهر غذا درست كردم و يه سفره كوچول موچول واسه خودم و برديا ماماني قشنگ انداختم. ولي برديا به هيچ عنوان اشتهايي به غذا نشون نميداد. ازطرفي دو هفته‌اي هم ميشد كه ديگه شيرخشك نميخورد. چون يه وقتايي اگه غذا نميخورد ميگفت كه "ژ ِش" يعني شير ميخواد. از طرف ديگه سرش هم نسبتاً گرم بود و ميدونستم كه كم‌كم توي اين هوا احتمال بيماري وجود داره.من هميشه هرجا برم امكان نداره يه سري داروهاي دم‌دستي كه براي هر بچه و بزرگي لازمه با خودم نبرم ولواينكه ازش استفاده هم نكنم دلم قرصه كه مجهز هستم. سريع دست‌به‌دامن استامينوفن شدم.به‌هرحال بيبي تي وي هم نتونست كمكي به سرگرم كردن آنچناني برديا بكنه و بالاخره برديا رو بعداز ناهار خوابوندم. خودم هم كنارش دراز كشيده بودم و گهگاهي با دست حرارت بدن و دست و پا و پيشوني رو چك مي‌كردم.

استامينوفن فايده‌اي نداشت و پسرك گوگولانس مادر همينطوري داشت هي داغ ميشد.گذاشتم تا از خواب بيدار بشه و ببرمش پيش دكتري كه توي مجتمع مامان سيروس بود. خودم هم با نگراني كنار برديا دراز كشيدم ولي خوابم برد. كم‌كم صداي پسر فريبا رو شنيدم كه ظاهراً تازه اومده بود خونه و برديا هم صداشو شنيده بود و رفته بود توي اتاقش.اسم پسر فريبا، مجتبي هست كه برديا سفت و سخت صداش ميكنه "موجي".و موجي عاشق بردياست طوري كه چندروز قبل به سيروس گفته دايي برديا رو بيار ديگه.دلم براش تنگ شده آخه.هروقت هم به برديا ميگيم بريم پيش موجي؟ برديا دوتا انگشتاي كوچولوي دستش رو ، روي هم ميذاره و ميگه "كيو".البته كيو رو خيلي بانمك ميگه و بقول مامانم "كيو"ي برديا كلي هم كمونه ميكنه و اكو داره.

به‌هرحال موجي، برديا رو بغل كرده بود و آوردش توي هال و گفت شراره خانم برديا خيلي تب داره.درعرض سه سوت حاضر شديم و بدوبدو رفتيم آقاي "ددر" (به ضم هر دو دال).طفلي برديا خيلي بيحال شده بود و حسابي لپاش و لبش قرمز شده بود از شدت تب.برديمش تو و براي دكتر شرح‌حال دادم و ازش خواستم كه حتما پني‌سيلين هم تجويز كنه چون هر سري برديا اينطوري ميشد آخرش با پني‌سيلين بهبود پيدا مي‌كرد.

تبش هم ازنوع تب ويروسي بود.و دكتر گفت كه ممكنه آبله مرغان هم باشه.دو روزي طول ميكشه تا مشخص بشه. توي همين هير و وير سيروس هم اومده بود خونه و ديده بود ما نيستيم. توي اون فاصله‌اي كه بايد ميرفتم داروخانه، موجي و برديا رفته بودن خونه.خلاصه با سيروس برگشتيم مطب.سيروس كه ميگفت من دلش رو ندارم ببينم واسه برديا آمپول ميزنن.گفتم عزيز من اگه نزنه خوبه؟ خوبه كه بچه رو بخاطر دلرحمي خودمون درموردش اهمال كنيم و هي به ضرب شربت آنتي‌بيوتيك كه كلي ضعف جانبي به‌دنبال داره بخوايم معالجه كنيم؟

ميدونستم كه سيروس تمام اين چيزا رو خوبتر از منم ميدونه ولي حسش رو درك ميكنم.خب چاره‌اي نبود واقعا.

برديا رو بردم توي اتاق تزريق كه يه خانم ميانسال هم مسئول اين كار بود و گفت كه دكتر گفته زير 5 سال رو بايد توي ران كودك تزريق كرد.(البته بعدش پرس و جو كردم و گفتن كه درست نبوده اين كار.يه سري هم البته اين كارو انجام داده بودن). خلاصه يه تزريق ضدتهوع توي ران چپ و پني‌سيلين توي ران راست برديا انجام شد.آآآآآآآآخ كه چقدر درد داشت.طفلي برديا تا چند روز بعدش مي‌لنگيد و مثل پيرمردها مي‌نشست و پاميشد و هي ميگفت: اوف، درد.الااااااااااهي بميرم من مادري.

خب اين از اين.چند شنبه بود؟ 5شنبه عصر.تصميم گرفتيم كه جمعه رو خونه مامي خودم باشيم.براي همين سيروس هم ما رو برد اونجا كه چون خودش هم كار داشت و دوباره مأموريت داشت راحتتر به فرودگاه دسترسي داشته باشه. كه ديديم نخير اين تب پايين نمياد و جمعه ظهر برديمش بيمارستان كودكان. الاهي من بميرم. تب به 40 درجه رسيده بود. خانم دكتره گفت لباساش رو كم كنين.يه ديازپام 2 ميل براي جلوگيري از زبونم لال تشنج احتمالي تجويز كرد.گفت سريع ببرين دست و پاشو آب بزنين.(من قبلاً پاشويه(پاشوره) كرده بودم) يه ريزه بهتر شده بود. خلاصه يه نيم ساعتي مونديم تا اينكه تبش كم كم پايين اومد و رسيد به 38.

طفلي بچم.چقدر اذيت شد. چون پني‌سيلين هم زده بود ديگه براش نزد.شبش با اون همه داروي خواب‌آور و آرام‌بخش، خوابش ميومد ولي باز از تب نمي‌تونست بخوابه. روي پام خوابونده بودمش و باهاش بازي مي‌كردم.تمام پشتش داغ داغ بود.الااااااااااهي بگردم.بهونه هم نمي‌گرفتااااا.....همين دل آدمو بيشتر مي‌سوزونه. خلاصه از شدت بيماري برديا، خودم داشتم مريض مي‌شدم. دو روز بعدش خدا رو شكر خيلي بهتر شد.خييييييلي. تبش قطع شد. ولي انقدر بي‌اشتها شده بود.خلاصه رسيده بوديم به جمعه. ولي برديا سرفه مي‌كرد. خودم با شربت ديفن هيدرامين الگزير شروع كردم.ولي جمعه شب دوباره رفتيم دكتر.

دكتره خيلي باحوصله بود و خلاصه با سيروس هم كلي شوخي كرد كه نوشتن جزئيات ديدار با دكتر از حوصله شما بيرونه. دوباره يه پني‌سيلين ديگه چون گلوش چرك داشت. و يه آنتي‌بيوتيك قوي ولي خوشمزه و غير وطني.

خلاصه الان الحمدلله ديگه سرفه نمي‌كنه يا تك و توك سرفه مي‌كنه.

خودم هم اون شب ويزيت شدم.منم يه سري دارو دارم استفاده مي‌كنم. چند روز قبل كه صدام مثل اره شده بود تازه صدام در نميومد كه.يك وضع خفن ناكي شده بود.

هي هي. نازخاتووووووووووون جوني. ما پريروز در راه وصال به استاد قشنگ ازجلوي "ا̓...اينو" و "لبنيات زالي" و صدالبته "ايمان" رد شديم.دلم واست تنگ شد يوهو.

نوشته شده توسط شراره مامان بردیا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:31 | لینک ثابت |

!!!!Pikaboo

خب ديگه نوبتي هم باشه ديگه نوبت نوشتنه و بايد از اين بهارزدگي بپرهيزم كه زيادي دارم از اينجا دور ميفتم. عارضم به خزمتتون كه آها اولا سلي ي ي ي ي ي ي ي ي ، سلي ي ي ي ي ي .ديدين من چه بچه خوفي هستم كه از ترس ساراهي زبونم بند اومد و بدوبدو اومديم نوشتيم.

از شوخي گذشته اين روزا بي سي يار بي سي يار جينگول و مينگول و شنگول و منگول مي‌باشيم به دلايلي و يا به علايلي عديده.

خب ب ب از كجا شروع بكنم؟

دو هفته پيش داشتم واسه برديا قصه تعريف مي‌كردم اينطوري:

من: خب برديا يكي بود يكي نبود؟ يه خانم بزي بود كه سه تا بچه داشت.اسم بچه‌هاش هم "شنگول" و "منگول" بود.

برديا در حاليكه شيشه شير حاوي 320 ميل شير پاستوريزه ولرمش رو يه وري توي دهنش نگه داشته بود همونطوري يه وري گفت "ا ُ گور". خب اينجا قاعدتاً بنده اينجا درحال غش و ريسه و ماچ و موچ كردن ايشون بودم.

"ا ُگور" در گويش ايشان همان "انگور" خودمان است و ايشان بنا به خواست ملوكانه به حذف قرينه اضافي "حبٌه" در "حبه انگور" اقدام نوموده و دلشون خواسته كه اسم بچه خانم بزي قصه ما "ا ُگور" باشه.

اين از اين.

و اما بشنويم از چند روز قبل‌ترها.

خب لابد ، لابد كه نه بلكن صدالبته اين ويروس جديده ازطريق شما هم دريافت و يا احياناً سرايت داده شده.به هرحال دو سه هفته اخير اكثر افراد مريض بودن من‌جمله پسرك چشم‌دكمه‌اي مادر.خب جريان از اينجا شروع شد كه دوهفته قبل سه شنبه شب ما خونه مامي سيروس بوديم.سيروس هم اون روز زودتر ميومد خونه و از جمله هفته‌هايي بود كه كارش سبك نبود و هيچ مأموريت داخلي يا غيرداخلي هم نداشت و آسوده دركنار خانواده محترم بود.من اون روز ظهر خودم يه جايي كار داشتم.اينطوري بود كه سيروس بهم زنگ زد كه وايسا ميام دنبالت تا باهم بريم خونه مامان و برديا رو ببريم ددر و اينا.سيروس اومد و تو راه جفتمون ديديم نخير خيلي خيلي گشنه‌تر از اين حرفاييم كه بخوايم تا كرج صبر كنيم و البته روده كوچيكه هم خيلي بي‌ادب‌تر از اين حرفاست كه جلوي خودشو بتونه بگيره و روده بزرگه رو نخوره.اينگونه بود كه توي راه كه تازه يه راه خيلي خوشگل و خلوت غير از اتوبان يا جاده هاي متعارف رو براي رسيدن به مقصد انتخاب كرده بوديم رسيديم به يه شهرك خيلي خوشگلي كه چه خونه‌هاي خوشگلي اونجا سازيدن.همشون ويلايي.يعني ديگه لازم نيست آدم بره شمال تا اونجا ميره انگاري رفته شمال.خيلي خيلي خوشگل بود.

يهو سيروس دست يه آقايي نون بربري ديد و يهو منم اتفاقاً اون نون رو ديدم.با يه قيافه طمعكار و خيلي شيطان‌پسندانه به سيروس گفتم جوجوووووو!!!!!از اين نونا بخرونيم. آق سيروس هم تندي پريد رفت و سه تا نون بربري خريد آورد داد دست من.آي انقدر داغ بود انقدر داغ بوددددد بعدشم رفت و يه بسته پنير و خامه دبش گرفت و وايساديم و خورديم و جاي دوستان رو حسسسسسسابي خالي كرديم.بعدشم پيش بسوي ديار مامي سيروس جان و آق برديا.

توي همين اثناء مبيل سيروس زنگ خورد.مامانش بود و بهش گفت كه خونه عمو منوچهر ميباشن.عمو منوچهر ، عموي سيروسه و از خودش شايد 5 سال بزرگتره ولي همه موهاش ماشالا بزنم به تخته مشكيه.يه خانم خيلي خوش سليقه داره و دوتا بچه خيلي خوب.

روزبه 22 ساله و روژين 10 ساله.ظاهرا مامي سيروس ميخواسته بره بازديد عيد منوچهر و ديگه از صبح با برديا و فريبا ميرن اونجا. برديا كلاً ماشالا بزنم به تخته روابط عمومي خيلي بالايي داره و خلاصه از صبح كه وارد خونه اينا ميشه به عمومنوچهر ميگفته عمو و ظهر بعداز ناهار هم هي ميره پيش عمو منوچرخ* دراز ميكشه و هي به منوچرخ اشاره ميكنه كه پشتشو براش بخارونه. آخه برديا وقتي ميخواد بخوابه عين يه گربه ملوس ميشه كه دوست داره پشتشو ماساژ بديم تا خوابش ببره.

 خلاصه بعد هي بلند ميشده ميرفته بيرون بعد بدوبدو ميومد پاشو ميزد به پاي منوچرخ و در ميرفته يا گل سر روژين رو كه برديا اول بهش ميگفت "ژَن ژون" و بعدش ميگفت "ژون ژين"،  مياورد و توي موهاي عمو منوچ ميزده.خولاصه.با پسر عمو منوچ هم حسابي جورش جور بوده و تا روزبه اومده خونه چكمه‌هاي روزبه رو بهش نشون داده و گفته: عمو، دو ده (يعني صدو ده) نه كه چكمه‌هاي روزبه خيلي بزرگ و يوقر بود برديا هم فكر كرده هر گردي گردو مي‌باشد. خلاصه بهش گفته ددر و باهم باهم دوتايي رفته بودن ددور.

از اونور هم حسابي با "ژون ژين" جور شده بود . اينو ميگفتم.داشتيم ميرفتيم طرف خونه مامي سيروس كه با يه تماس كلا سرنوشت ما هم چرخيد و ما راهي وادي نور شديم. وقتي داشتم آدرس دقيق رو از خانوم عمو منوچ سوهال ميكردم تا گفت فلانجا، زودي گفتم ايول، خونه دوست منم اونجاس.واستا كه اومديم (عمراً بهتون بگم دوستم كي هه كه از فضولي لاغر بشين!)

ديگه بعد از خريدن شيريني رفتيم اونجا كه فاطي خانم هم الحق سنگ تموم گذاشته بود و به مناسبت ورود ما، آش دوغ فرداعلايي درست كرده بود. شام هم يك قرمه سبزي دبش.

بعد از شام روزبه هم چند سري تنبك نوازي كرد و برديا هم حسابي رقصيد.كلي ازش فيلم گرفتم.خيلي نمكه.منم هوس كردم حتما حتما امسال هرطور شده برم كلاس كه حتما هم خواهم رفت.

ديگه آهان قبل از شام هم يه سر رفتيم بيرون يه مركز خريد خوچگل اونجاس كه كلي گشتيم و حط بصر برديم.شب هم برگشتيم خونه و اما ماجراي مريض شدن برديا تازه از اينجا شروع ميشه.

خداروشكر الان خوبه ولي به هرحال من روي كامل كردن دوره معالجه و دارو حساسيت خيلي خاصي دارم.

آهان راستي اينو بگم.. داشتيم با يكي از ميزبانانمان در پارادايس، دو سه شب قبل مكالمه تلفني انجام ميداديم كه برگشتم بهش گفتم: I Love you و بعد از كلي شوخي و ايناااااااا ديدم برديا وايساده جلوم و هي ميگه :اَلو بوب. خدايا چي ميگه برديا.خلاصه با دو سه تا راهكارهاي شروري فهمستم كه آآآآآآآآآآآآهان اين وروجك هم داره ميگه آي لاو يو. اولش ميگفت "آلو پاپ".بعدش اصلاحش كرد و گفت "الو بوب". نه خدايي هروخ خواستين به يكي غيرمستقيم ابراز عشق كنين بهش بگين "الو بوب".

هي هي راستي ما هرروز صب كه چشمامونو واز ميكنيم ، نگاه به آفتاب ميكنيم ، ميدويم ميريم پارك نياوران و كلي ورزش ميكنيم و راه ميريم و با يه روحيه دلنواز و بنده‌نواز كام بك هوم. چرا؟ چون كه نزديك اونجا هستيم و ما كلي خوش خوشانمون شده.

خولاصه اگه كسي پايه هست واسه مركز خريد نـــ ارون و پـــ اسداران و پــ ارك جمــ شيديه گردي و تجـــ ريش گردي و خلاصه اونطرفا گردي، خبرم كنه.البته با وقت قبلي. ضمناً اياب و ذهاب با Lexus انجام مي‌پذيرد و هزينه آن دريافت نخواهدشد.

نوشته شده توسط شراره مامان بردیا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:12 | لینک ثابت |

انگشتانت چه عاشقانه بدنم را مینوازد

انگشتانت چه عاشقانه بدنم را مینوازد

فیروزه قشنگه جونی مرسی بخاطر دعوت شرور.ضمناْ قواعد زیر رو حتماْ رعایت کنین:

1- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید .

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

و این هم دعوت من از این دوست جونیای عزیز:

نازخاتون و بابکش

برفی جونی

فریدا

قزن قلفی تری دی کار

دوست دارم شمسی خانوم گل خودمو رو دعوت کنم چون میدونم این جیگر سرش شلوغه با اجازه یه آلترناتیو از نوع ساروی کیجای دوست داشتنی میذارم.

نوشته شده توسط شراره مامان بردیا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 12:20 | لینک ثابت |